تاريخ : پنجشنبه 27 شهریور1393 | 3:49 PM | نویسنده : پریا
دیشب با خدا دعوایم شد

فکر میکردم که دیگر دوستم ندارد رفتم گوشه ای و چند قطره اشک ریختم

تا اینکه خوابم برد.....

صبح که بیدار شدم مادرم گفت

....نمیدانی از دیشب چقدر باران امد ......



تاريخ : شنبه 28 دی1392 | 0:1 AM | نویسنده : پریا
         هر تبی

تب عشق نیست

گاهی وقتها

بعضی از تب ها

از عفونت هوسه......



تاريخ : جمعه 18 مرداد1392 | 9:34 PM | نویسنده : پریا
بعد از این عشق به هر عشق جهان میخندم

 

هرکه ارد سخن از عشق به میان میخندم

 

من از ان پس که یارم رفت

 

به هوس بازی این بی خبران میخندم

 

           خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتراست

 

کارمن از گریه گذشته به ان میخندم

 



تاريخ : شنبه 1 تیر1392 | 1:8 PM | نویسنده : پریا
نمیدانم که او دانست دلیل گریه هایم را

نمیدانم که حس کرد او حضورش در سکوتم را

و میدانم که میدانست ز عشق بودنش مستم

وجود ساده اش بود که من اینگونه دل بستم



تاريخ : چهارشنبه 16 اسفند1391 | 6:20 PM | نویسنده : پریا
دلم گرفته از ادمایی که میگن....

دوستت دارم

ولی معنیشو نمیدونن

از اونا که میخوان مال اونا باشی

ولی خودشون مال تو نیستند

از اون هایی که

زیر بارون برات میمیرن

ولی وقتی افتاب میشه.......

    ((همه چیز یادشون میره))



تاريخ : جمعه 20 بهمن1391 | 6:2 PM | نویسنده : پریا
نفرین به جاده ها نکن، تقصیر جاده  نیست عزیز

 روی بغض خیس پنجره ، اینجوری اشکاتو نریز

به دور و ور نگاه نکن ، قحطی مهربونیه

حال کبوتر و نپرس ، بدجور بالش خونیه

نفرین

به اسمون نکن ، تقصیر اسمون چیه؟؟؟

بین تموم ادما درد من و تو یکیه

اشکاتو پاک کن همسفر

گاهی باید بازی رو باخت........



تاريخ : دوشنبه 2 بهمن1391 | 9:1 PM | نویسنده : پریا

خدایا

از کدوم حرف ، کدوم جمله یا کدوم کلمه

شروع کنم به نوشتن حرف دلم ؟

آخه زبون دل با زبون آدما خیلی فرق میکنه

بغض گلمو گرفته ، داره خفه ام می کنه

نميدونم چه جوری و از کجا شروع کنم به نوشتن درد دل هام ، حرفایی که توی دلم هست

انقدر سنگینه که انگشتام توان نوشتن ندارن

بعضی ها میان توی زندگیت

که فقط خاطره بشن

فقط خاطره

همین....

دلتنگم ، بیشتر از گذشته ها

اینجور موقع ها چیزی رو نمیشکنم

توی این دلتنگی ها

زورم به تنها چیزی که میرسه

این بغض لعنتیه ....تصاویر زیبای عاشقانه



تاريخ : دوشنبه 25 دی1391 | 8:55 PM | نویسنده : پریا
کاش میشد......

سرزمین عشق را در میان گامها تقسیم کرد

کاش میشد.....

 تا نگاه شاپری عشق را بر اسمان تفهیم کرد

 کاش میشد....

با دوچشم عاطفه قلب سرد اسمان را ناز کرد

کاش میشد.....

 با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پروازکرد



تاريخ : پنجشنبه 14 دی1391 | 7:8 PM | نویسنده : پریا

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

کاش برگه های اخر تقویم عشق

خبر از یک روز بارانی نداشت

کاش میشد راه سخت عشق را

بی خطر پیمود و قربانی نداشت

کاش میشد عشق را تفسیر کرد

دست و پای عشق را زنجیر کرد

کاش

یا رب اشنایی ها نبود

یا به دنبالش جدایی ها نبود.......



تاريخ : دوشنبه 11 دی1391 | 11:45 AM | نویسنده : پریا
  در حضور خارها می توان الماس بود

در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

 کاش میشد

حرفی از کاش میشد هم نبود

هر بود و احساس بود عشق بود و یاس بود